گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۸

 

جایی‌ که شکوه‌ها به صف زیر و بم رسد

حلوای آشتی است دو لب‌گر به هم رسد

پوشیدن است چشم ز خاک غبارخیز

زان سفله شرم‌کن‌ که به جاه وحشم رسد

تغییر وضع ما ز تریهای فطرت است

خط بی‌نسق شود چو به اوراق نم رسد

ساغرکش و، عیارکمال دماغ‌گیر

تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد

ناایمنی به عالم دل نارسیدن است

آهو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی