گنجور

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹

 

بحریست بحر دل که کرانش پدید نیست
راهیست راه جان که نشانش پدید نیست
علم بدیع ماست که از غایت شرف
دارد معانئی که بیانش پدید نیست
عشقست و هرچه هست و جز او نیست در وجود
در هر چه بنگری جز از آتش پدید نیست
عالم منور است از آن نور و نور او
از غایت ظهور عیانش پدید نیست
گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی