گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸

 

از حال خود شکسته دلان را خبر فرستتسکین جان سوختگان یک نظر فرست
جان در تب است از آن شکرستان لعل خویشاز بهر تب بریدن جان نیشکر فرست
گفتم به دل که تحفهٔ آن بارگاه انسگر زر خشک نیست سخن‌های تر فرست
بودم در این حدیث که آمد خیال توکای خواجه ما سخن نشناسیم زر فرست
الماس و زهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی