گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۰

 

بی‌ساز انفعال سراپای من تهی‌ست

چون شبنم ازوداع عرق جای من تهی‌ست

نیرنگ عالمی به خیالم شمرده‌گیر

صفر ز خودگذشته‌ام اجزای من تهی‌ست

رنگی ندارد آینهٔ مشرب فنا

ازگرد خوا دامن صحرای من تهی‌ست

دل محو مطلق است چه هستی‌کجا عدم

از هرچه دارد اسم معمای من تهی‌ست

چون صبح بالی از نفس سرد می‌زنم

عمری‌ست آشیانهٔ عنقای من‌تهی‌ست

از نقد دستگاه زیانکار من مپرس

امروز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی