گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶

 

دیوانه می‌شد از غم او گاه گاه دلزان بستم اندر آن سر زلف سیاه دل
دل را درین حدیث ملامت نمی‌کنماین جرم دیده بود،ندارد گناه دل
دل خسته‌ام ولی نتوان رفت هر نفسپیش رخ چو آینهٔ او؟ که: آه دل!
بسیار می‌کشد به زنخدان او دلمای سینه، همتی، که نیفتد به چاه دل
ای دیده، مردمی کن و چشمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی