گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷

 

خون بسته است ازغم آن لعل پان به لب

دندان شکسته‌ای که فشارد زبان به لب

عیش وصال و ذوق‌کنار آرزوی‌کیست

ماییم و حرف بوسی ازآن آستان به لب

صبحی تبسمی به تأمل دمانده‌ایم

زان‌گرد خط‌که نیست چو حرفش‌نشان به‌لب

راهی به درد بی‌اثری قطع‌کرده‌ایم

همچون سپندم آبله دارد فغان به لب

از بسکه امتحانکدهٔ وهم هستی‌ام

آید نفس چوآینه‌ام هر زمان به لب

عشاق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی