گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴

 

روزی کنی به سنگ فراقم جدا ز خودروزی چنان شوی که ندانم ترا ز خود
من آشنای روی تو بودم، مرا ز چهبیگانه می‌کنی دگر، ای آشنا، ز خود؟
هر گه که پر شود ز خیالت ضمیر منپر بینم این محله و شهر و سرا ز خود
وقتی به حال خود نظرم بود و این زمانگشتم چنان، که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی