گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۹

 

باز از جهان حسرت دیدار می‌رسم

آیینه در بغل به در یار می‌رسم

خوابم بهار دولت بیدار می‌شود

هر چند تا به سایهٔ دیوار می‌رسم

زین یک نفس‌ متاع‌ که‌ بار دل است و بس

شور هزار قافله در بار می‌رسم

میخانهٔ حضور خیال نگاه‌کیست

جام دماغ دارم و سرشار می‌رسم

نازم به دستگاه ضعیفی‌که چون خیال

در عالمی‌که اوست من زار می‌رسم

ای رنگهای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی