گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۸

 

فریاد کز غم تو فریادرس ندارمبا که نفس برآرم چون همنفس ندارم
گفتم که در غم تو یاری کنندم آخرچون یاریم کند کس چون هیچکس ندارم
ای دستگیر جانم دستم تو گیر ورنهکس دست من نگیرد چون دست رس ندارم
گفتی به من رسی تو گر ذره‌ای است صبرتکی در رسم به گردت کان ذره بس ندارم
چون در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار