گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۰

 

با دشمنان ما شد هم خانه آشناییکرد از فراق ما را دیوانه آشنایی
روزی هزار نوبت از شمع عارض خودما را بسوخت همچون پروانه آشنایی
از زلف و خال مشکین پیوسته بر رخ و لبهم دام عشق دارد هم دانه آشنایی
ترس خدا ندارد در سینه شهر سوزیمویی وفا ندارد در شانه آشنایی
آن روز کاشنا شد با من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی