گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸

 

چون من سر تو دارم سامانم از که باشد؟دردم تو می‌فرستی، درمانم از که باشد؟
گفتی: برو ز پیشم، خود می‌روم، ولیکنزین غصه گر بمیرم تاوانم از که باشد؟
چون در فراق خویشم زار و ضعیف کردیگر بار غم کشیدن نتوانم، از که باشد؟
دردم همی فرستی هر ساعت از برخودباز آر به درد دوری درمانم، از که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۲۶۱

 

درشهر فتنه‌ای شد می‌دانم از که باشدترکیست صید افگن پنهانم از که باشد
هر روز اندرین شهر خلقی زدل برایندگردیگری نداند من دانم از که باشد
دردم گذشت از حد معلوم نست تا خودسامانم از که خیزد درمانم از که باشد
چون کرد طرهٔ تو غارت قرار خسرومن بعد گر صبوری نتوانم از که باشد؟


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۹

 

در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد
ترکی ست صید افگن، پنهانم از که باشد؟
هر روز اندرین شهر خلقی ز دل برآیند
گر دیگری نداند، من دانم از که باشد؟
دردم گذشت از حد، معلوم نیست تا خود
سامانم از که خیزد، درمانم از که باشد؟
درمان درمندان در هجر تو تو باشی
گرمن به درد هجران، درمانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی