گنجور

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۵۴

 

عمری بسپردیم به کام دگران

ما در تشویش و قوم در خواب گران

القصه وطن را به دو چشم نگران

رفتیم و سپردیم به هنگامه‌گران

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۵۵

 

چشم فلک است بر ستمگر نگران

بیدار شود ظالم ازین خواب گران

ازکار نمانده این جهان گذران

بر ما بگذشت و بگذرد بر دگران

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۵۶

 

یک روی چو آیینه مبادا انسان

کاخر شکند ز جلوهٔ روی خسان

مانندهٔ تیغ شو همه روی و زبان

تا بگذری از میان مردم آسان

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۵۷

 

بر درگه خود پلنگ دربان کردن

بر گلهٔ خویش گرگ چوپان کردن

سگ در بغل و مار به دامان کردن

بهتر که جوی به سفله احسان کردن

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۵۸ - گله‌های دوستانه

 

قلبم به حدیثی که شنیدی مشکن

عهدم به خطایی که ندیدی مشکن

تیغی که بدو فتح نمودی مفروش

جامی که بدو باده کشیدی مشکن

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۵۹

 

ای خواجه به خط بد دلی سیر مکن

خوبی را بی‌برکت و بی‌خیر مکن

کاری که‌پس‌از سه سال هم‌عهدی و صدق

با من کردی بس است با غیر مکن

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶۰

 

سردار به شه گفت سپاهی از من

امضای اوامر و نواهی از من

عزل‌از من و نصب از من و دربار ازتو

تخت ازتو و تاج از تو و شاهی از من

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶۱

 

آمادهٔ جنگ باش کاین چرخ حرون

با نرم‌دلی با تو نگردد مقرون

جز با جنگ آماده نمی‌گردد صلح

جزبا خون پاکیزه نمی گردد خون

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶۲ - در محبس نظمیه

 

سرتیپ‌، شدم ذلیل در جنگ پشه

بیمارم و زار و مانده در چنگ پشه

از زحمت روزگشته‌ام قد مگس

وز خستگی شب شده‌ام رنگ پشه

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶۳ - برای وثوق ا‌لدوله به فرنگستان فرستاده شد

 

ای خواجهٔ راد و مشفق دیرینه

دوری شاید ولی به این دیری نه

ساعت مشمر فال بدو نیک مگیر

مگذار که تقویم شود پارینه

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶۴

 

زان نرگس نیم مست مستم کردی

زان قامت افراشته پستم کردی

گویندکه بت همی شکست ابراهیم

ای ابراهیم بت‌پرستم کردی

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶۵

 

ای کاش دلم به دوست مفتون نشدی

چون‌ مفتون‌ شد ز هجر مجنون نشدی

چون‌مجنون‌شد ز رنج پرخون نشدی

چون‌ پر خون شد ز دیده‌ بیرون نشدی

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶۶

 

ای ایرانی خفتی و بگذشت بسی

برخیز و به کار خویش بنگر نفسی

ور کشته‌ شوی جز این مبادت هوسی

کاین خانه از آن توست نی زان کسی

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶۷

 

ای مادر اگر دسترسی داشتمی

سنگ سیه ازگور تو برداشتمی

خود را گل و خاک تیره پنداشتمی

تنهات به زبر خاک نگذاشتمی

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶۸

 

ای روح روان که فارغ از این بدنی

جویای عزیزکردهٔ خویشتنی

ای خفته به خاک‌، من تو هستم تو منی

من فرزندم تو مادر ممتحنی

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۶۹

 

تا بشکافد به هم دل نالانی

تا خون بارد ز دیدهٔ گریانی

هرجاکه‌ دمد ستاکی اندر لب جوی

دست بشرش بسر نهد پیکانی

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۷۰

 

از پیش و پس حیات بر خیره مپوی

دم را بنگر ز آمده و رفته مگوی

آن را که گذشته است بیهوده میاب

وآن را که نیامده است بیهوده مجوی

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۷۱

 

آن کس که رموز غیب داند، نه تویی

وان کو خط نابوده بخواند، نه تویی

اندیشهٔ عاقبت مکن کز پس مرگ

چیزی هم اگر از تو بماند، نه تویی

ملک‌الشعرا بهار
 
 
۱
۲
۳
۴