گنجور

مجد همگر » دیوان اشعار » معمیات » شمارهٔ ۶

 

مرغی که به کوه جای گیرد یا دشت

نامش به حساب جمله آمد ده و هشت

هر چار حروف نامش ار قلب کنی

هر چند که هجده است حالی ده گشت

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱

 

ای چرخ هزار دیده دون دوتا

از دیده بیخواب منت نیست حیا

صبح دومت بگوی کز بهر خدا

گرجان منی یا نفسم زود برآ

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲

 

دیدمش چو سرو سهی آن سبز قبا

بر دست گرفته باشه صید ربا

با باشه چو باد صید جویان بگذشت

او مرغ دلم ربود و آن مرغ هوا

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳

 

ای باد چو بگذری به موصل ما را

یاد آر و سلام کن رضی بابا را

گوئی تو جهودم ار فراموش کنم

یاد تو مسلمان و بت ترسا را

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۴

 

گر طعنه همی زنی من شیدا را

در آینه بنگر آن رخ زیبا را

تا شیفته و سغبه تر از من گردی

وانگه نکنی بیش ملامت ما را

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۵

 

با آنکه به روی خوب پشتی ما را

نرمی همگان را و درشتی ما را

هر دم گوئی به دم ترا زنده کنم

من دم نخرم برو که کشتی ما را

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۶

 

یاری که بدوست سربلندی ما را

وز دوری اوست مستمندی ما را

می گفت چو در دل خرابم بنشست

کآخر به خراب درفکندی ما را

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۷

 

گیرم که اثر نماند یارب ها را

درمان نکنی به پرسشی تب ها را

روزی دو به وعده خوشم زنده بدار

کز بهر تو زنده داشتم شبها را

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸

 

ای سرو که در چمن بر آورد ترا؟

وی غنچه که از پرده برون کرد ترا؟

با من چو گل و سرو نئی تازه و راست

ای سرو گلندام که پرود ترا؟

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹

 

آن مادر شوم فرج چون زاد ترا

از گنجه به شیراز فرستاد ترا

آن دایه خونخواره سگسان به غذا

شیر سگ به خون خوک می داد ترا

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۰

 

ای صبر چه تخمی که بکارند ترا

جز روز چنین یاد نیارند ترا

امروز که نوبت غم آمد مگریز

کز بهر چنین روز گذارند ترا

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۱

 

آن شد که به زر عوام جویند ترا

خاصان دل و جان و دیده گویند ترا

اکنون که به جوی خوبی ات آب نماند

گر نان گردی سگان نبویند ترا

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲

 

گر نادید دلم قد خرامان ترا

چون عاشق شد میان پنهان ترا

وان نیشکر از میان جان چون دربست

نادیده کمر میان چون جان ترا

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۳

 

آن روز که من بدیدم ای شاه ترا

نه مهر بدیده بود و نه ماه ترا

از غبن و دریغ برکنم دیده خویش

اکنون که بدید دیده بدخواه ترا

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۴

 

خرم به تو داشتم دل بی غم را

هجر تو حزین کرد دل خرم را

من تلخی عالم به تو خوش می کردم

با تلخی هجرت چکنم عالم را

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۵

 

چون عود بنالیدم و بنواخت مرا

با آنکه بدم سوختنی ساخت مرا

یک رگ ز دلم به گوشمالش بگسست

ناله ز کنار خود بینداخت مرا

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶

 

در کوی تو کآستانش تخت است مرا

ناآمدن از کندی بخت است مرا

این سستی عهدت که مرا سخت افکند

از بهر تو سست عهد سخت است مرا

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۷

 

با عشق تو چون خوش سروکار است مرا

با وصل و فراقت چه شمار است مرا

گرچه ز کنار من کناری جستی

عشق تو به نقد در کنار است مرا

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۸

 

تا نعل در آتش تو داغ است مرا

از نشتر بیطار فراغ است مرا

خوش آخر غم بسی بدیدم واکنون

بگرفت دل و عزم فراغ است مرا

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۹

 

ماه امل ارچه زیر میغ است مرا

بر فرق ز فاقه گرچه تیغ است مرا

نه خیر کسان به خود روا می دارم

نه خیر خود از کسان دریغ است مرا

مجد همگر
 
 
۱
۲
۳
۲۸