گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۰

 

گر تو سری میکشی تا نکنی آشتیما ز تو سرکش‌تریم،پس تو چه پنداشتی؟
ما دل صد آشنا بهر تو بگذاشتیمای که ز بیگانگی هیچ بنگذاشتی
با تو چه سودی نداشت صلح، به جنگ آمدیمکار چو مشکل شود جنگ به از آشتی
شاخ ستم کشته‌ای، بار جفایی بچینهم تو توانی درود تخم که خود کاشتی
دوش فرستاده‌ای: کز تو ندارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی