گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۶

 

به این عجزم چه ز خاک حیاپرورد برخیزد

مگر مشتی عرق از من به‌جای ‌گرد برخیزد

مگو سهل‌است عاشق را به نومیدی علم‌گشتن

چها زپا نشیند تا یک آه سرد برخیزد

به‌مقصد برد شور یک‌جرس صد کاروان محمل

مباش از ناله غافل گر همه بی‌ درد بر خیزد

خیال آوارهٔ دشت هوای اوست اجزایم

مبادا حسرتی زین خاک بادآورد برخیزد

در آن وادی‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی