گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹

 

دلم هیهای او دارد سرم سودای او دارد

نمک بادا فدای جان که جان غوغای او دارد

گهی در جعد مشگینی گرفتارم ببوی او

گهی این آهوی جانم غم صحرای او دارد

گهی در دام هجرانم اسیر قید حرمانم

گهی در قاف قربت دل سر عنقای او دارد

زمانی از گلی مستم که آرد بادی از بویش

گهی از لالهٔ داغم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی