گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۷

 

به عشقت‌ گر همه یک داغ سامان بود در دستم

همان انگشتر ملک سلیمان بود در دستم

درین‌گلشن نه‌ گل دیدم نه رمز غنچه فهمیدم

ز دل تا عقده وا شد چشم حیران بود در دستم

ز غفلت ره نبردم در نزاکت‌خانهٔ هستی

ز نبضم رشته‌واری زلف جانان بود در دستم

به هر بی‌دستگاهی گر به قسمت می‌شدم قانع

کف خود دامن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸

 

شب از یاد خطت سر رشتهٔ جان بود در دستم

ز موج گل رگ خواب گلستان بود در دستم

به غارت رفته‌ام تا ازکفم رفته‌ست‌گیرایی

چو بوی‌گل نمی‌دانم چه دامان بود در دستم

فراهم تا نمودم تار و پود کسوت هستی

به رنگ غنچه یک چاک‌گریبان بود در دستم

کف پایی نیفشاندم به عرض دستگاه خود

وگر نه یک جهان امید سامان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی