گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۶

 

شرار سنگم و در فکر کار خویش می‌سوزم

به چشم بسته شمع انتظار خویش می‌سوزم

نمی‌خواهم نفس ساز دل بی‌مدعا باشد

هوا تا صاف‌تر گردد غبار خویش می‌سوزم

فسردن‌گاه امکان را محال است آتش دیگر

چو برق از جرات بی‌اختیار خویش می‌سوزم

اگر آسوده‌ام خواهی به محفل چهره‌ای بگشا

سپندی جای خویش اول قرار خویش می‌سوزم

نمی‌دانم چه آتش بر جگر دارد شرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی