گنجور

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹ - افسانه روزگار

 

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرسکس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانی ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی استشب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بی قراران بینسر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کردهشبیخون خیالت هم شب از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار