گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰

 

به رخ شمع شبستانم تویی بسبه قامت سرو بستانم تویی بس
نهان بودی زما، پیداستی بازکنون پیدا و پنهانم تویی بس
من و ما و دل و جان و سر و مالهمه کفرست، ایمانم تویی بس
اگر در دل کسی بود، آن ندانممیان نقطهٔ جانم تویی بس
گر از خود دیگری گوید، من از توهمی گویم، که برهانم تویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی