گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲۲

 

شبی بخرام و مه را کار بشکن
رخی بنما و گل را بار بشکن
ز سر جوش دلم برگیر جامی
خمار نرگس بیمار بشکن
مخور با مردمان عشق باده
سفالش بر سر اغیار بشکن
صبوحی کرده از مجلس برون آی
بتان را چاشت گه بازار بشکن
سرم نطع است پایی کوب، ای مست
دماغ عقل دعوی دار بشکن
جهان می کشی هر روز، بنشین
یک امروز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۹

 

برخ قدر گل و گلزار بشکن
سخن گو قند را بازار بشکن
اگر خواهی شکسته مشک در چین
ز زلف عنبرین یک تار بشکن
بمژگان چون بگیری نیزه بازی
سنان در سینه انگار بشکن
شکست من دلت گر میکند خوش
بروزی خاطرم صد بار بشکن
شگفت ای باغبان اطراف گلزار
قفس بر عندلیب زار بشکن
نظر هم غیرتم آید بدان سرو
به چشم نرگس ای گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی