گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۶۶

 

نشاط ظاهر از دل کی برد غم‌های پنهان را؟

گره نگشاید از دل خنده سوفار پیکان را

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۶۷

 

عدالت عمر جاویدان دهد فرمانروایان را

سبیل خضر کن همچون سکندر آب حیوان را

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۶۸

 

مصیبت می‌کند بر دل گوارا زهر مردن را

در آتش می‌نهد داغ عزیزان نعل رفتن را

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۶۹

 

بلایی نیست چون دل واپسی جان‌های روشن را

که می‌گردد گره در رشته سنگ راه، سوزن را

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۷۰

 

نمی گردد حجاب از دورگردی لفظ مضمون را

سواد شهر نتواند مسخر کرد مجنون را

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۷۱

 

چه حاصل کز غزالان بزم رنگین است مجنون را؟

سگ لیلی به از آهوی مشکین است مجنون را

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۷۲

 

به خاموشی سرآور روزگار زندگانی را

اگر دربسته می خواهی بهشت جاودانی را

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۷۳

 

نمی‌آیی به بیداری چو در آغوش من شب‌ها

رها کن تا بدزدم بوسه‌ای در خواب از آن لب‌ها

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۷۴

 

به چشم مردم آگاه، این فرسوده‌قالب‌ها

سوارانند در راه عدم افکنده مرکب‌ها

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۷۵

 

بخیل دوربین زان می‌کند وحشت ز صحبت‌ها

که چون اعداد، رجعت در کمین دارد ضیافت‌ها

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۷۶

 

شود زیر و زبر مجموعه خاطر ز محفل‌ها

ز جمعیت پریشان می‌شود سی پاره دل‌ها

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۷۷

 

ز لعلش پر می گلرنگ شد پیمانهٔ دل‌ها

ز چشم سبز او چینی‌نما شد خانهٔ دل‌ها

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۷۸

 

به چشم عاقبت بین هر که خود را دید در دنیا

به میزان قیامت خویش را سنجید در دنیا

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۱۲۴

 

خبرها می دهد از می پرستی رنگ غمازت

گواه از خانه دارد غنچه خمیازه پردازت

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۱۲۵

 

مرا در چاه چون یوسف وطن از مکر اخوان است

برادر گر پیمبرزاده باشد دشمن جان است

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۲۱۱

 

کجا چشم بد از دود سپندم در گزند افتد؟

به بخت من گره در کار آتش از سپند افتد

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۲۱۲

 

به جز دندان کز آب زندگی چون آسیا گردد

کدامین آسیا دیدی که از آب بقا گردد؟

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۲۱۳

 

به عادت هر کجا زهری است شیرین چون شکر گردد

به جز هجران که هر دم تلخی او بیشتر گردد؟

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۲۱۴

 

چنین از می گر آن سیب زنخدان لاله گون گردد

سرانگشت سهیل از زخم دندان جوی خون گردد

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۲۱۵

 

طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردد

دو راه است این که در نزدیکی منزل یکی گردد

صائب تبریزی
 
 
۱
۶۱
۶۲
۶۳
۶۴
۶۵
۶۷