گنجور

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲ - شهید ناز او بزم وجود است

 

شهید ناز او بزم وجود است

نیاز اندر نهاد هست و بود است

نمی بینی که از مهر فلک تاب

به سیمای سحر داغ سجود است

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۳ - دل من روشن از سوز درون است

 

دل من روشن از سوز درون است

جهان بین چشم من از اشک خون است

ز رمز زندگی بیگانه تر باد

کسی کو عشق را گوید جنون است

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۴ - به باغان باد فروردین دهد عشق

 

به باغان باد فروردین دهد عشق

به راغان غنچه چون پروین دهد عشق

شعاع مهر او قلزم شکاف است

به ماهی دیدهٔ ره بین دهد عشق

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۵ - عقابان را بهای کم نهد عشق

 

عقابان را بهای کم نهد عشق

تذروان را ببازان سر دهد عشق

نگه دارد دل ما خویشتن را

ولیکن از کمینش بر جهد عشق

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۶ - ببرگ لاله رنگ آمیزی عشق

 

به برگ لاله رنگ آمیزی عشق

به جان ما بلا انگیزی عشق

اگر این خاکدان را واشگافی

درونش بنگری خونریزی عشق

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۷ - نه هر کس از محبت مایه دار است

 

نه هر کس از محبت مایه دار است

نه با هر کس محبت سازگار است

بروید لاله با داغ جگر تاب

دل لعل بدخشان بی شرار است

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۸ - درین گلشن پریشان مثل بویم

 

درین گلشن پریشان مثل بویم

نمیدانم چه میخواهم چه جویم

برآید آرزو یا بر نیاید

شهید سوز و ساز آرزویم

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۹ - جهان مشت گل و دل حاصل اوست

 

جهان مشت گل و دل حاصل اوست

همین یک قطرهٔ خون مشکل اوست

نگاه ما دو بین افتاد ورنه

جهان هر کسی اندر دل اوست

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۰ - سحر می گفت بلبل باغبان را

 

سحر می گفت بلبل باغبان را

درین گل جز نهال غم نگیرد

به پیری میرسد خار بیابان

ولی گل چون جوان گردد بمیرد

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۱ - جهان ما که نابود است بودش

 

جهان ما که نابود است بودش

زیان توام همی زاید بسودش

کهن را نو کن و طرح دگر ریز

دل ما بر نتابد دیر و زودش

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۲ - نوای عشق را ساز است آدم

 

نوای عشق را ساز است آدم

کشاید راز و خود رازست آدم

جهان او آفرید این خوبتر ساخت

مگر با ایزد انباز است آدم

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۳ - نه من انجام و نی آغاز جویم

 

نه من انجام و نی آغاز جویم

همه رازم جهان راز جویم

گر از روی حقیقت پرده گیرند

همان بوک و مگر را باز جویم

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۴ - دلا نارائی پروانه تا کی

 

دلا نارائی پروانه تا کی

نگیری شیوهٔ مردانه تا کی

یکی خود را به سوز خویشتن سوز

طواف آتش بیگانه تا کی

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۵ - تنی پیدا کن از مشت غباری

 

تنی پیدا کن از مشت غباری

تنی محکم تر از سنگین حصاری

درون او دل درد آشنائی

چو جوئی در کنار کوهساری

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۶ - ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت

 

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت

جهانی از ارم زیبا تری ساخت

ولی ساقی به آن آتش که دارد

ز خاک من جهان دیگری ساخت

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۷ - به یزدان روز محشر برهمن گفت

 

به یزدان روز محشر برهمن گفت

فروغ زندگی تاب شرر بود

ولیکن گر نرنجی با تو گویم

صنم از آدمی پاینده تر بود

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۸ - گذشتی تیز گام ای اختر صبح

 

گذشتی تیز گام ای اختر صبح

مگر از خواب ما بیزار رفتی

من از ناآگهی گم کرده راهم

تو بیدار آمدی بیدار رفتی

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۹ - تهی از های و هو میخانه بودی

 

تهی از های و هو میخانه بودی

گل ما از شرر بیگانه بودی

نبودی عشق و این هنگامهٔ عشق

اگر دل چون خرد فرزانه بودی

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۰ - ترا ای تازه پرواز آفریدند

 

ترا ای تازه پرواز آفریدند

سراپا لذت بال آزمائی

هوس ما را گران پرواز دارد

تو از ذوق پریدن پر گشائی

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۱ - چه لذت یارب اندر هست و بود است

 

چه لذت یارب اندر هست و بود است

دل هر ذره در جوش نمود است

شکافد شاخ را چون غنچهٔ گل

تبسم ریز از ذوق وجود است

اقبال لاهوری
 
 
۱
۲
۳
۲۹