گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۷

 

عنایتی نکند یار نازنین با من
خوش است با همه خونین دلان همین با من
گشاده روست به هر کس به سان گل لیکن
گره چو غنچه فکنده ست در جبین با من
چو آفتاب نگنجد درین سراچه کجا
شود به کلبه تاریک همنشین با من
بدو تقرب من اینقدر بس است که هست
به زیر نه فلک و روی یک زمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی