گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۰

 

ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبود
دلم ز صبر بسی لاف زد، ولیش نبود
زدند راه دلم آهوان بی انصاف
که از هزار خدنگش یکی به کیش نبود
به صد هزار دلش عاشقان خریدارند
بهای یوسف اگر هفده قلب بیش نبود
دل او فگند مرا در چه زنخدانش
وگرنه چشم من خون گرفته پیش نبود
نبود امشب سوزنده مرا جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی