گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۸

 

نوید آمدنت می دهند هر روزم
تو فارغی و من از انتظار می سوزم
چراغ عیش من از تندباد هجر تو مرد
بیا بیا که ز شمع رخت برافروزم
به سوزن مژه زان رشته می کشم از اشک
که دیده روز ملاقات در رخت دوزم
شبم ز وصل تو چون روز اگر نخواهد شد
ز هجر تو نشود کاشکی چو شب روزم
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی