گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱

 

نه از جمال تو قطع نظر توان کردننه جز خیال تو فکر دگر توان کردن
غمت هلاک مرا مصلحت نمی‌داندو گر نه مساله را مختصر توان کردن
کنون که بر سر بالین نیامدی ما رابه خاک ما ز ترحم گذر توان کردن
ز خط سبز تو ای نوبهار گلشن حسنکنار سبزه پر از مشک تر توان کردن
خوش است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴

 

غمش غمی نه که از دل بدر توان کردن

دلش دلی نه که در وی اثر توان کردن

نه آن حبیب که او را بدل بود رحمی

نه آن رقیب که از وی حذر توان کردن

نه قامتش بصنوبر نشان توان دادن

نه نسبت رخ او با قمر توان کردن

نه زان دهان و میان نکتهٔ توان گفتن

نه دست با قد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۵

 

نه چشم آنکه برویش نظر توان کردن

نه پای آنکه بکویش گذر توان کردن

نه آن قرار که تاب رخش توان آورد

نه آن شکیب که بی او بسر توان کردن

نه همدمی که باو درد دل توان گفتن

نه محرمی که ز رازش خبر توان کردن

نه آن نفس که دعا چون کنی قبول شود

نه آن قبول که سر خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی