گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۴

 

دمی ز عبرت اگر خم‌ کند حیا گردن

سر غرور نبندد به دوش ما گردن

ز سر خیال رعونت برآر و ایمن باش

رگی‌ست آنکه ز تن می‌کند جدا گردن

ز خود نمایی طاقت نمی‌توان برخاست

به‌حکم خجلت اگر بشکند عصاگردن

چه ممکن‌ست‌ که ظالم رسد به اوجِ کمال

مگرکشیدن دارش کند رسا گردن

رگی ‌که ساز تو دارد گسستن آهنگ است

چوگردباد مده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی