گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸

 

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختیم در این آرزوی خام و نشد
به لابه گفت شبی میر مجلس تو شومشدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندانبشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دلکه دید در ره خود تاب و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ