گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۹

 

قضای عشق چو نازل شد احتراز چه سود
چو دل برفت مراعات دلنواز چه سود
به پای آبله نتوان ره دراز برید
چو قاصر است معانی سخن دراز چه سود
چو ترک جان نتوان گفت عشق نتوان باخت
نگفته اند که با روی دوست ناز چه سود
چو عشق مملکت جان و دل به هم برزد
به هرزه تعبیه عقل چاره ساز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری