گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۹۲

 

مگر وزید نسیمی ز سرو سیمبر من
که باز شعله برآورد آتش جگر من
خجسته باد طلوع تو ای سهیل یمانی
که روز گشت به اقبال طلعتت سحر من
لبم ز سوز نفس سوخت دیده از تف گریه
بسوخت آتش عشق تو جمله خشک و تر من
به گریه گفتم ازین در مرا مران به سر خود
به خنده گفت بر این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی