گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۲۷۳

 

به آنکه بر سرلطفی مکش ز منت خویشمسگ وفای خود و بندهٔ محبت خویشم
سزای خدمت شایسته است لطف چه منتز خدمتم خجل و حقگزار خدمت خویشم
عنایت تو به پاداش صبردارم و طاقتبه شکر صبر خود و ذکر خیرطاقت خویشم
پلنگ خوی غزالی که می‌رمد ز فرشتهچگونه ساختمش رام صید قدرت خویشم
به کام شیر درون رفتن و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۴

 

قفای زانوی پیری مقیم خلوت خویشم

کشیده پیکر خم درکمند وحدت خویشم

صفای آینه می‌پرورم به رنگ طبیعت

چراغ در ته دامان‌ گرفته ظلمت خویشم

هزار زلزله دارم ز پیچ و تاب تعین

به هرنفس‌که‌کشد صبح من قیامت خویشم

غبار هرزه‌ دویهای آرزو که نشاند

به‌گل فرو نبرد گر نم خجالت خویشم

فضول دعوی عرفان سراغ امن ندارد

به زینهار چو سبابه از شهادت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی