گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۰

 

تپیدن دل عشاق محوکسوت آه است

به حال شورش دریا زبان موج‌ گواه است

ز برق حادثه آرام نیست معتبران را

درتن قلمرو شطرنج‌ کشت بر سر شاه است

به حسن قامت رعنا مباد غره برآیی

هزار سدره درین باغ پایمال گیاه است

بر اهل عجز حصار است پیچ و تاب حوادث

چوگردبادکه تخت روان هر پرکاه است

صفای دل نتوان خواست از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵

 

عرق‌فشانی شبنم در این حدیقه‌ گواه است

که هر طرف نگرد دیده انفعال نگاه است

حساب سایه و خورشید هیچ راست نیاید

متاع منتظران زنگ و حسن آینه‌خواه است

غبار دشت عدم را کدام فعل و چه طاعت

ز ما اگر همه آهنگ سجده است ‌گناه است

به هرکجا اثر جلوه‌ات نقاب گشاید

حقیقت دو جهان ماجرای برق و گیاه است

ز حال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی