گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

درمحفل ما ومنم‌، محو صفیر هرصدا

نم‌خورده ساز وحشتم‌، زین‌نغمه‌های‌ترصدا

حیرت نوا افسانه‌ام‌، از خویش پر بیگانه‌ام

تا در درون خانه‌ام دارم برون در صدا

یاد نگاه سرمه‌گون خوانده‌ست بر حالم فسون

مشکل‌که بیمار مرا برخیزد از بستر صدا

در فکر آن موی میان از بس‌که‌گشتم ناتوان

می‌چربدم صد پیرهن بر پیکر لاغر صدا

زان جلوه یک مژگان زدن آیینه را غافل شدن

دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی