گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳

 

بیمار زارم دریاب دریاب

جز تو ندارم دریاب دریاب

در راه عشقت از پا فتادم

رحمی که زارم دریاب دریاب

دو از رخ تو در خاک و در خون

جان می سپارم دریاب دریاب

جان شد خیالی تن شد هلالی

زار و نزارم دریاب دریاب

با سخت جانی ابرو کمانی

افتاده کارم دریاب دریاب

شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی