گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵

 

چه فسردگی‌ بلدتوشدکه به محفل من وما بیا

که‌گشود؟اه غنودنت‌که درین فسانه سرا بیا

نفسی‌ست مغتنم هوس‌، طربی وحاصل عبرتی

سربام فرصت پرفشان چو سحربه‌کسب هوا بیا

تک‌وتاز و هم‌جنون عنان به‌سپهر می‌بردت‌کشان

تو غبار باخته طاقتی به زمین عجز رسا بیا

به غبار قافلهٔ سلف نرسیده‌ای وگذشته‌ای

صف پیش می‌زندت صلاکه بیا و رو به قفا بیا

سروپا دمی‌که به‌هم رسد، تک‌وتازها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی