گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹

 

دلبرم رخ گشاده می‌آیدتاب در زلف داده می‌آید
در دل سنگ لعل می‌بنددکو چنین لب گشاده می‌آید
شهسوار سپهر از پی اومی‌رود کو پیاده می‌آید
زلف برهم فکنده می‌گذردخلق برهم فتاده می‌آید
ای عجب چشم اوست مست و خرابوز لبش بوی باده می‌آید
پیش سرسبزی خطش چو قلمعقل کل بر چکاده می‌آید
ماه سر درفکنده می‌گذردچرخ بر سر ستاده می‌آید
آفتابی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار