گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲

 

حسن مصرست و رخ چون قمرت میر دروعشق زندان و حصارش که شدم پیر درو
خم ابروت کمانیست، که دایم باشدهم کمان مهره و هم ناوک و هم تیر درو
حلقهٔ زلف تو دامیست گره گیر، که هستحلق و پای دل من بسته به زنجیر درو
جنتست آن رخ خوب و ز دهان و لب تومی‌رود جوی شراب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی