گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۱

 

من درین بحر، نه‌ کشتی نه‌ کدو می‌آرم

چون حباب از بر خود جامه فرو می آ‌رم

حرف او می‌شنوم جلوه او می‌بینم

پیش رو آینه‌ ای چند ازو می آ‌رم

خم تسلیم ز دوشم چو فلک نتوان برد

عمرها شد که در این بزم سبو می آ‌رم

بند بندم‌چونی افسانهٔ دردی دارد

تا کنم ناله قیامت به گلو می آرم

شرم می‌آیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی