گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۷۴

 

ستمی کز تو کشد مرد ستم نتوان گفتنام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت
چون منی باید تا باورش آید غم منتو که دیوانه و مستی بتو غم نتوان گفت
غازیی از پی دین برهمنی را می‌کشتگفت از بهر سری ترک صنم نتوان گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲

 

ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفت
نام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت
آرزوی تو ز روی دگران کم نشود
حاجت کعبه به دیدار حرم نتوان گفت
حسن تو خانه برانداز مسلمانانست
ناز هم یارب و زنهار که کم نتوان گفت
تا چه سرهای عزیزان به درت خاک شده ست
وه که آن خاک قدم خاک قدم نتوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی