گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

ایکه زلف سیهت برگل روی آشفتستزآتش روی تو آب گل سوری رفتست
در دهانت سخنست ار چه بشیرین سخنیلب شکر شکنت عذر دهانت گفتست
همچو خورشید رخ اندر پس دیوار مپوشزانکه کس چشمهٔ خورشید به گل ننهفتست
دل گم گشته که بر خاک درت می‌جستمگوئیا زلف تو دارد که بسی آشفتست
چون توانم که ز کویت بملامت برومکاب چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی