گنجور

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶

 

بر لبم تا نفسی می رود و می آید
همدم یاد کسی می رود و می آید
جان که از تن کند آمد شد کویت مرغیست
که به باغ از قفسی می رود و می آید
دعوی صدق محبت نه حد همچو منیست
در دل از تو هوسی می رود و می آید
دلم از محملت آویخته با ناله زار
چون معلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی