گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۱

 

با سنایی سره بود او چو یکی دانگ نداشتچون دو دانگش به هم افتاد به غایت بد شد
به قبول دو سه نسناس به نزدیک خرانگر چه دی بی‌خردی بود کنون بخرد شد
راست چون تا که جز آحاد شماریش نبودچون مگس بر سر او رید نهش نهصد شد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی