گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴

 

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟
بر درت سگ وطنی دارد و ما را نه، که چه؟به سگانت نظری هست و بمانیست چرا؟
هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهدتو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟
خون من ریزی و چشم تو روا می‌داردبوسه‌ای خواهم و گویی که: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی