گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۸

 

گرچه از بهر کسی جان نتوان داد ز دست
چیست جان کز پی جانان نتوان داد ز دست
ای گلستان وفا خار جفا لازم تست
از پی خار گلستان نتوان داد ز دست
همچو تو دوست مرا دست بدشواری داد
چون بدست آمدی آسان نتوان داد ز دست
گرچه آن زلف پریشانی دلراست سبب
آن سر زلف پریشان نتوان داد ز دست
دی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸

 

دوستی دامنت آسان نتوان داد ز دست
جان شیرین منی جان نتوان داد ز دست
نفسی گر تشکیبم ز لبت معذورم
تشنه ام چشمهٔ حیوان نتوان داد ز دست
کردم اندیشد سر خویش توان داد به تو
آن سر زلف پریشان نتوان داد ز دست
چون منی گر برود برگ گیاهی کم گیر
قامت سرو خرامان نتوان داد ز دست
هر چه اندوختدام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی