گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۷

 

جز ستم بر دل ناکام نکرده‌ست نفس

خون شد آیینه و آرام نکرده‌ست نفس

یک ‌نگین‌وار در این ‌کوه چه سنگ و چه عقیق

نتوان یافت که بدنام نکرده‌ست نفس

زندگی سیر بهارست چه پست و چه بلند

این هوا وقف لب بام نکرده‌ست نفس

زین قدر هستی مینا شکن وهم حباب

باده‌ای نیست که در جام نکرده‌ست نفس

فرصت چیدن و واچیدن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی