گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶

 

جوش اشکیم وشکست آیینه‌دار است اینجا

رقص هستی همه‌دم شیشه سوار است اینجا

عرصهٔ شوخی ما گوشهٔ ناپیدایی‌ست

هرکه روتافت به آیینه دچار است اینجا

عافیت چشم ز جمعیت اسباب مدار

هرقدر ساغر و میناست خمار است اینجا

به غرور من وماکلفت دلها مپسند

ای جنون تاز نفس آینه زار است اینجا

نفی خود می‌کنم اثبات برون می‌آید

تا به‌کی رنگ توان باخت بهار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی