گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

مرد این ره آن باشد کو به فرق سر خیزدبا غمش چو بنشیند از دو کون برخیزد
من غلام رندی، کو، چون به باده بنشینداز خود و تو و من او جمله بی‌خبر خیزد
مرد راهبر باید پیر راهت، ای برناورنه گم شوی با او، گرنه راهبر خیزد
نقش طاعت خود را محو کن، که آن ساعتخویش بین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی