گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱

 

یوسف ما را به چاه انداختندگرگ او را در گناه انداختند
و آنگه از بهر برون آوردنشکاروانی را به راه انداختند
از فراق روی او یعقوب راسالها در آه آه انداختند
چون خریداران بدیدندش ز جهلدر بها سیم سیاه انداختند
شد به مصر و از زلیخا دیدنشباز در زندان شاه انداختند
خواب زندان را چو معنی باز یافتتختش اندر بارگاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی