گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۴

 

گرنه یار از زلف برقع پیش روی خود کشد
جمله دلها را به دام آرزوی خود کشد
من ز سر گویی تراشیدم زهی سرگشتگی
گر سوار من خم چوگان ز گوی خود کشد
خاک کویش بر تنم باشد ز رحمت خلعتی
بعد قتلم غرق خون چو گرد کوی خود کشد
عشقبازی خوی شد مسکین دلم را با بتان
این همه بیداد بدخویان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی